إسحاق بن ابراهيم بن أبي الرشيد بن غانم الطائي السجاسي الفارسي
پيشگفتار 39
فرائد السلوك في فضائل الملوك ( فارسى )
مربوط به ايام حكومت تركان نودولت و به كار گماشتن غلامان زيباروى ترك در دستگاههاى دولتى و در خانهء بزرگان بوده است و با توجه به تحليل و تلقى برخى از مذاهب ، در پيش بعضى از اهل تسنن و با استناد به امر « رخصت » قباحت آن تخفيف يافته بوده است ناصر خسرو مىگويد : مى جوشيده حلال است سوى صاحبراى * شافعى گويد شطرنج مباحست بباز صحبت كودكك ساده ز نخ را مالك * نيز كرداست ترا رخصت و دلداست جواز مى و قمار و لواطه بطريق سه امام * مر ترا هر سه حلالست هلا سر بفراز 80 و در همان دوره برخى از پادشاهان نيز بدان متهم بودهاند : « . . . و اتابك با خصال جوانمردى مدمن الخمر مباشر شراب و قمار بودى و جز رمضان هيچ شبانهروزى بر او بىشراب نگذشت و رأى بغلامان داشتى و بر مباشرت و مباضعت مخدرات ذوات كواعت راغب نبود . » 81 كتاب فرائد السلوك داستانى ازين مقوله را از صفحهء 280 تا 413 به خود اختصاص داده و در آن صفحات عشق و شوريدگى و درد و داغ بازرگان پسرى جوان با وزيرزادهاى زيباروى و گلاندام به نمايش گذاشته شده است و هر چند در پايان داستان سخن از پرهيز و پاكدامنى و عصمت و جوانمردى شخصيتهاى داستان و رعايت حدود و ثغور شرع از سوى ايشان ؛ در ميان آمده اما در سير داستان جز از مشتاقى و آرزوى وصال و شرح قصهء پرغصهء هجران و درد دل از دستدادگى و بيچارگى ؛ بحثى نيست و چه شيرين است ميانجىگرى استاد معلم در ايجاد ارتباط در ميان عاشق و معشوق و رام ساختن وزيرزاده : « استاذ بدين سخن از استرداد زر ايمن شذ وزيرزاده را از روى توبيخ و تقريع گفت : كم ذا التجانف و الصدود فراق * ا أمنت ان يتذمم العشاق بر حسن و جمال تكيه مكن كى آن چون دولت گل ناپايدارست و بدولت و مملكت مغرور مشو كى آن چون ايام جوانى بر جناح ارتحالست و هيچ كريم و كريمزاده پاداش نيكى بذى نكنذ و هيچ عاقل و خردمند دوستان خود را بديده دشمنى نبينذ . آزادمردى كى بىسابقهء معرفتى ، به مجرد نظرى از دور از سر چندين خواسته برخيزد و چون خاك در پاى تو افشانذ اگر دولت الفت و مجال مجالست بينذ كى روا دارذ كى انديشهء نظرى كنذ كى آن بفساد مفضى باشذ . . . » ص 405 . و گاهى از نابسامانى اوضاع اجتماعى و عدم پاىبندى مردم به اخلاق و اصول انسانى و رواج دروغ و تزوير سخن گفته است : « اين بگفت و چادر در سر گرفت و بخانهء پدر آمذ و حال با اقربا و نزديكان خويش بگفت و در حال بصكاكان رفتند و بتزوير قبالهءى نبشتند باقرار شاپور كى پانصد دينار زر سرخ او را بشهرويه داد نيست دين حال . و جماعتى كى ايشان درزى عدول بوذند اما از طريق ديانت و امانت عدول نموذه و اين معنى كى الناس كلهم عدول الا العدول در شأن ايشان وارد گشته ، شهادت در آن ثابت كردند . » ص 584 . و از ناراستى مردم و بىانصافى ايشان بسى شكوه و شكايت سركرده است :